تبلیغات
fanfiction - the first snow part one
fanfiction
چهارشنبه 7 بهمن 1394 :: نویسنده : Byunshima
سلااااااااااام
اولین برف
قسمت اول
بپاچیییییددددد ادامه .
نظر فرامووش نشههههه

اولین برف قسمت 1
هواسردبودومه قبرهاروپوشونده بودهیچ چیز دیده
نمیشدامامیشدصدایه گریه های کسی که هنوزسعی داشت
سختیهاشوفراموش کنه شنید.دستشو رویه سنگ قبر اون
مرد گذاشته بودوداشت باکسی که حتی قلبش هزارن
بارسردترازاون سنگ بودحرف میزد
:الان راحت خوابیدی؟من

حتی کامل انتقاممو نگرفتم..اگه اون روز اونکارو نکرده
بودی الان توهم خوشحال بو..نه...نبودی چون یه نفر دیگه
رو به جایه من واسه ازار پیدا کرده بودی.
20 سال قبل:
صدای خنده بچه ها پارکو بانشاط ترکرده بود دوبرادرداشتن
با توپشون بازی میکردن.پدرو مادرشون کمی اونطرف تر
نشسته بودنو نگاهشون میکردنوحرف میزدن.یهو یه مرد
میاد محکم زیر توپ میزنه و میره.
داداشه بزرگتر: تو توپو
بیار بعدبیاپیشه اوما.
داداشه کوچیکتردوید و رسید پشته

بوته ها و توپ رودید ولی همون موقع یه نفردهنش
روپوشوندو دزدیدش.پدرومادره اون بچه دیگه نتونستنن
پیداش کنن. پسربچه هرلحظه دلش اغوش گرم مادرش
بازی باداداشش واون بابای مهربون ولی سردش
میخواست.هر سری بابیاد اوردن یه خاطره گریه میکرد و
بخاطرش کلی هم کتک میخورد.فقط 5سالش بود که این
کابوس تمامه زندگیشو ازش گرفت.اما این کابوسه سردو
تاریک یه نقطه روشنو گرم رو حسابی تویه اغوشش فشرده
بود..پسربچه هرشب عادت داشت با صدای شیرین لالاییه
مادرش به خواب بره اماالان تنهاچیزی فقط هرازگاهی
میشنیدصدایه زوزه بادبودکه ازلایه پنجره به داخل
میخزیدکه اون احساسه تنهایی نکنه.اتاقه رنگینوزیباش به
یه اتاقه تاریک بایه تخت چوبی تبدیل شده بود.پسری که
عادت داشت همیشه تویه اغوشه مادرش به خواب بره
حالاتکیه گاهش فقط یه تیکه چوبه سردبودکه شبهابا
اشکاش کمی اونوگرم ونمدارش میکرد.شبهاهوا سرد میشد
و شیشه پنجره شکسته بود.خونه تویه کوهستان کمی
دورتراز شهربود. پسریچه به گوشیه دیوار چسبیده بود و
سعی داشت خودشو از دست سرما نجات بده
امابازهمسرما پیروز بودیه شب یکی از مستخدم های اون
مردبراش یه پتو بردکه پسر حداقل شبهاروراحت
بخوابه.تااینکه بعد ازیه ماه چون خیلی کوچیک بود کمکم
اروم شد.اما هنوزم کسیو نداشت که با گرماش شبایه
سردوپشت سربذاره.حس کرد کنارگذاشته شده وخانوادش
نمیخوانش چون اصلانیومدن سراغش.هرشب کارش این
بودکه لبه اون پنجره بشینه وتلاطمه خیابوناروببینه که
چقدرماه برایه اونادرخشان تره.وحتی دلش نمیادیه لحظه به
پسرک نگاه کنه.تصمیم گرفت بانقاشی از خودشواون
مردکاری کنه که مردازش خوشش بیاد پس با ذوقه تمام
نشستو شروع به نقاشی کرد تمومه قلبشواحساسشو
گذاشت تویه اون نقاشی.خیلی هیجان داشت که
سریعترصبح بشه که اونوبه مرد نشون بده ومرد هم
خوشحال بشه و اونودراغوش بگیره ودوستش داشته
باشه.شب بااین ذوق که دیگه ماه به اونم لبخندمیزنهو
روزهاش پرازشادی میشن بایه لبخندشیرین به خواب
رفت.صبح زودازذوقه اینکه سریع نقاشیونشون بده
بیدارشدنقاشیوبرداشتوبه سمت جایی که مردبودحرکت
کرد.مردداشت با همسرشوتنها پسرش غذامیخورد.پسرک
باذوق دوید سمتش وکنارمرده رویه پنجه های پاش ایستاد
:
اپاا.واسه شما کشیدمش..
مرد نگاهی به کاغذ کردوسپس
به پسر کوچیکیه با چشمای درخشان مشتاق نگاهش
میکردکاغذروگرفتو پاره کردو تویه شومینه
سوزوندازنظراون مرد فقط یه تیکه کاغذبی ارزش
بودباچندتاخط خطیه رنگی ولی ازنظراون بچه تمامه احساس
قلبوزندگیش بودن که اول تیکه تیکه شدنوبعدسوختن
شروع کرد به گریه کردن مردمحکم زدتویه گوشه پسربچه
:
دیگه به من نگو اپا.کسی مثل تو لیاقت پدرداشتنو
نداره.من فقط پدره یه نفرم.به پسرش نگاه کردو
اونوبوسید و با اخم به بچه کوچیکی که جلوش زارمیزد نگاه
کرد
:حالا از جلویه چشمم گمشو.
پسرباتمامه توانش
دویداماجلویه درمحکم زمین خوردمردعصبانی شدامدودست
بچه رومحکم گرفتواونورویه زمین میکشوندوتندتندراه
میرفت پسر بچه گریه میکردکمک میخواست اما هیچکس
تویه اون خونه جرات نداشت دخالت کنه چون میدونست
نتیجش مرگه مرد اونورویه زمین میکشیدو میبرد وحتی یه
لحظه هم به این فکر نمیکردکه یه پسر5ساله چطورمیتونه
این دردو تحمل کنه.اونوجایی که صدمرتبه تاریک تر و سرد
تر از اون اتاق زندانی کرد
تویه زیر زمین.
پسر بچه
میلرزیدواز شدت ترسش فریادهای بلندش برای کمک
خواستن به نجوا تبدیل شدن وبعداز مدتی قطع شدن.پاهاش
میسوختنوکمی خونریزی داشتن اروم گوشه ای ازاون
زیرزمین نشستوزانوهاشوبغل کردوگریه میکرد دیگه حتی
ماه هم تنهاش گذاشته بود .فکرمیکردکه حتما پسربدیه که
همه ولش کردن.تویه همین فکرابودکه صدایه قدم
هاییوشنیدکه بهش نزدیک ونزدیکترمیشدن وهمراه بانزدیک
شدن اون قدم ها ضربان قلبشم تندترمیزدازترس چشماش
گرد شده بودنوگریش بنداومد سرشو به اطراف میچرخوند
که ببینه صداازکجاس.از ترس به نفس نفس زدن افتاده
بودکم کم تویه تاریکی چیزه شبح مانندیودیدکه بهش نزدیک
میشد.نفسش بند اومده بودبه اون سایه شبح مانند خیره
خیره نگاه میکرد.صدایه تپش قلبش پیچده شده بود تویه زیر
زمین.چشماشو بستو همینکه خواست جیغ بزنه یه دست
سردجلویه دهنشو گرفت
:لازم نیست بترسی.چشماتو باز
کن.
پسرک چشماشو باز کرد وقتی که دیدیه پسردیگه بایه

لبخندقشنگ جلوش ایستاده اروم شد.پسردوم وقتی مطمئن
شد که اون دیگه جیغ نمیزنه دستشوبرداشتولبخندقشنگی
زد
:سلام من جونگینم ولی میتونی کای صدام کنی.
پسر
خوشحال شد لبخندی زدازاینکه تنها نبود از خوشحالی
چشماش پرازاشک شدو زد زیره گریه.کای اونو بغل
کرد
:هی پسرچته؟اروم باش.
پسرک همینطورکه گریه میکرد

خودشومعرفی کرد
:من..سهونم.............
نظر فراموش نشههههههههههههههه




نوع مطلب : fic، exo، 
برچسب ها : exo، fic،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
Great blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple adjustements would really make my blog jump out.
Please let me know where you got your design. Bless
you
شنبه 7 مرداد 1396 08:54 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is tasteful, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get bought an impatience over
that you wish be delivering the following. unwell unquestionably come further
formerly again since exactly the same nearly very often inside case you
shield this hike.
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:51 ب.ظ
Hi, I think your website might be having browser compatibility issues.

When I look at your website in Firefox, it looks fine
but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.
I just wanted to give you a quick heads up! Other then that, superb blog!
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:25 ب.ظ
Asking questions are really nice thing if you are not understanding
something fully, however this paragraph provides fastidious understanding
even.
پنجشنبه 8 بهمن 1394 10:11 ق.ظ
قشنگ بود
Byunshima
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Byunshima
نظرسنجی
چه نوع فیکی دوست دارید؟













برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :