تبلیغات
fanfiction - the first snow part 2
fanfiction
شنبه 10 بهمن 1394 :: نویسنده : Byunshima

سلللللللام

بیون شیما هستم

امدم با قسمت بعدی اولین برف

دوستان نظر خصوصی ندید//چون در اون صورت من نمیتونم رمز قسمت بعد رو بگم بهتون .

قوانین سایت اینجوری که نمیشه نظر های خصوصی روپاسخ داد

و اینکه نظرات خیلیییییییییییی کم اند لطفا از سایتمون تبلیغ کنید و نظر بدید

درضمن اگر کسی هم میخواد نویسنده بشه ایدی تلگرامم byunshimaهست ..

خب دیگههه خیلی حرف زدم بپاااااچید ادامه قسمت بعدی اولین برف رمزیه هرکی رمز خواست نظر بده و ایدیه تلگرامشم بگه

بفرماییید





ولین برف قسمت ۲


هردوتویه تاریکی نشسته بودن.

کای:تو خانواده داری؟مامانوبابات کین؟..

سهون که اروم تر بود: من پدرومادره یه هیونگ دارم ولی چهره هاشون..یادم

نیس..

کای بغض کرده انگار یه نفر با نخن های بلند داشت


تویه گلوش خنج میکشید اشکاش تویه چشماش حلقه


زدن.سهون نمیتونست بخاطره تاریکی صورت کایو


ببینه:کای چرا چیزی نمیگی.

کای بایه شدایه ضعیف وشکسته که دردگلوش توش نمایان بود گفت

:من حتی نمیدونم خانواده ای دارم یانه..تنها چیزی که یادمه یه اتش

سوزی بود یه زن و یه مرد که داشتن یه پسرو نجات


میدادن..اما بقیش یادم نیس..

اینو گفتو شروع به گریه کرد


سهون بغلش کرده بود سعی کرد بهش ارامش بده که یهو


دره زیرزمین باز شد..کای که بیشتر با اون مرد اشنا بود


سعی کردی بادستاش هی بری روبه عقب و دستشو کف


زمین میکشید اما مرد به صورت وحشیانه ای لباسه کای رو


گرفته از زمین بلندش کرد کای حتی میترسید تویه چشمای


اون مرد نگاه کنه.نگاه نگران و ترسیده سهون رویه خودش


حس میکرد..مرد یه پوزخندی زدو کای رو با خودش


میکشوندو میبرد..کای میدونست اگه ناله کنه و از خودش


مقاومت نشون بده اون مرد بیشتر ازارش میده ازدرد اشک


تویه چشماش حلقه زده بود اما لبه پاینیش رو گاز گرفته


بود که که ناله نکنه.مرد اون رو به اتاقه خودش برد وکای


اروم ایستاده بود .مرد همینطور سرتاپایه کای رو نگاه


میکرد:کای من هرچی میگم گوش میکنی. فهمیدی..

کای

با تکون دادن سرش تایید کرد مرد عصبانی شد و محکم زد


تویه صورت کای جوری که دماغه کای خونریری کردو


میشد جایه تک تک انگشتای مردو رویه صورت کای


دید:وقتی من باهات حرف میزنم باید مثل ادم جواب


بدی..

کای از شدت درد لباش میلرزید دلش میخواست فریاد


بزنه و گریه کنه اما اروم زیر لب گفت بله..

مرد:دیگه سمتهد اون پسر نمیری فهمیدی؟ اگر یه باردیگه ببینم.بااونی


حسابی تنبیه میشی.

کای خون دماغشو بادست پاک کرد


اشکاش همینطورجاشونو بهم میدادن

:ا..اما..چرا؟..اون که..مرد محکم دوباره کای رو زد و نذاشت کای مپحرفشو


ادامه بده:اما؟حالا بت میگم درجواب من اینو گفتن چه


عواقبی داره. کمربندشو در اوردو رفت به سمت کای..کای


با چشمای ترسیده و لرزن به مرد خیره مونده بوده با ترس


هرقدمی که مرده به سمتش میومد که یه قدم به عقب


میرفت تا به دیوار برخورد کرد.مرد اصلا احساس نمیکرد


که الان یه بچه جلوشه و نباید انقدر با خشونت باش برخورد


کنه اما شروع کرد با کمربند کای رو زدن..صدایه فریاد


های کای تا تویه زیرزمین شنیده میشد.فریادایی که


ملتمسانه از اون مرد میخواست که بهش رحم کنن..سهون


باشنیدن این فریاد ها به سمته دره زیرزمین رفت و شروع


کرد به فریاد زدن که ولش کنن وبه در محکم باتمامه


توانش ضربه میزد.از فریاد های کای سهون گریش گرفته


بود..که ناگهان همه جاسکوت شد..(اتاق مرد)مرد خیره


خیره به پسری که تویه خون غرق شده بود نگاه میکرد:یااااا


چت شد؟انقدر سریع؟یااااا ..دکترو خبر کنید...کای دیگه


چیزی رو حس نمیکرد و اخرین چیزی که دید چند نفر به


سمتش میومدن ..خدمتکارا همه دورش بودن یکی از اونا


کای روبغل کردو به اتاقش برد.و اونجا زخمایه بدنه کای


رو شستوشو دادوپماد زد..همه انقدر مشغوله کای بودن


که یادشون رفته بود سهون تویه زیرزمینه ..سهون دیگه


هیچ توانی نداشت تویه زیرزمین رویه زمین بی حال افتاده


بود 1 روز بود غذا نخورده بود واین واسه یه پسر 5ساله


خیلی سخته.یهو مرده یادش به سهون میافته سریع میدوه


تویه زیرزمین و سهونو میبینه که بیجون رویه زمین


افتاده.کای اروم چشماشو باز کردوکم کم همه چی براش


یاد اوری شدواز ترس دوباره زد زیرگریه .خدمتکاره که


مخصوص این بودکه از کای مراقبت کنه اونو در اغوش


کشیده اروم نوازشش کرده..کای با اینکه خیلی بدنش درد


میکرد و تماس با بدن اون زن بیشتر باعثه دردش میشد اما


چون این اولین باری بود که کسی اونو اونطوری دراغوش


کشیده بود هیچ مخالفتی نکرد و تا تونست تویه بغل اون


زن گریه کرد و از اون همه غمی که داشت تویه بغل زنه


میلرزید. زنه نوازشش میکردو اشکاشو پاک میکرد:عزیزم


الان همه چیز خوبه اروم باشه..نگاه کن ..ببین چی برات


اوردم. بسه گریه نکن اگه گریه کنی از غذا خبری


نیستا..کای با هق هق به سمتی که زنه اشاره میکرد


برگشت و غذاهایی اونجا دید..نگاه زنه کردو اروم تر


شد..زنه:اخ الهی قربونش برم..دیگه گریه بسه..اشکای


کای رو پاک کردو اروم بهش غذا داد....اونطرف سهون


وقتی بیدار شد کسی پیشش نبود دوباره تویه همون اتاق


سرد اولی با یه ماه که همیشه به سمت افراد دیگه


میدرخشید تنها شد..با بیاد اوردن کای غمگین شد اروم


زانوهاش رو به اغوش کشیدو گریه کرد.این قضیه چند روز


ادامه داشت تا روزی که کای کاملا خوب شد....






نوع مطلب : exo، fic، 
برچسب ها : fic، exo،
لینک های مرتبط :

جمعه 24 شهریور 1396 02:36 ق.ظ
I seriously love your blog.. Very nice colors & theme.
Did you make this site yourself? Please reply back as I'm
attempting to create my own personal website and
want to learn where you got this from or
what the theme is named. Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:53 ب.ظ
Attractive portion of content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to assert that I get actually loved account your blog
posts. Anyway I will be subscribing in your augment and even I success you get entry to persistently fast.
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:10 ب.ظ
Its such as you read my mind! You seem to grasp so much approximately this, like
you wrote the guide in it or something. I think that you simply can do
with a few p.c. to power the message home a bit, however instead of that, this is excellent blog.
An excellent read. I'll certainly be back.
سه شنبه 20 بهمن 1394 11:26 ب.ظ
سلام میشه رمز قسمت بعدی رو بدین اینم ایدی تلگرامم
Nazila_sd@
Byunshima چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Byunshima
نظرسنجی
چه نوع فیکی دوست دارید؟













برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :